روز دانشجو...

با سلام به همه ی همکلاسیهای خوبم...ششمین سال از گذر زمان در خاطرات دانشجوییمون در 16 آذر مبارک...یادش بخیر 16 آذر که میشد خودمون رو به در و دیوار میزدیم که یه جایی بریم و دور هم یه چیزی بخوریم...آخرش هم بندرت به تفاهم میرسیدیم که جایی بریم ...ولی همون رانی و شیرینی های سرکلاس یا همون آش رشته اطراف دانشکده پزشکی هم خیلی فاز می داد...شاید اون لحظه توی ترم 5 بخاطر استرس درس پاتو ودکتر معین زاده یا درسهایی مثل باکتری انگل قارچ....خیلی جالب به نظر نمیرسید که کل دانشجویان دور هم حلقه بزنند وفقط آش بخورند ولی الان که بهش فکر میکنم به حدی خاطره انگیز و جذابه که اشک حسرت توی چشمام حلقه میزنه...یادمه اینقدر که ترم 5 استرس داشتیم نیت کردم که بعد از علوم پایه پالتوی 4خونه ای که ترم 5 میپوشیدم رو سر به نیس کنم تا با دیدنش یاد کلاسهای ترم 5 نیفتم!!!ودقیقا بعد از امتحانات پالتوم رو توی یه پلاستیک پیچوندم وانداختم توی سطل زباله ی خابگاه!!! وخوشحال بودم که دیگه یاد اون خاطرات وحشتناک نمیفتم!!!یه روز داشتم توی محوطه خابگاه آهنگ گوش میدادم وقدم میزدم پالتو رو تن یکی از خدمه های خابگاه دیدم!!!سال بعد توی تمام پاییز و زمستون دوره ی فیزیوپات پالتو تن اون خانم بود...احساسی که داشتم قابل وصف نیست...استرس تموم شده بود ومن دوست داشتم پالتوم رو داشته باشم...الان که خیلی بیشتر دوست دارم اون پالتو رو داشته باشم چون جزیی از خاطرات تحصیلیم بود مهمتراز همه اینکه :الان پالتو خیلی گرون شده!!!!خلاصه اینکه:
پاییز می رود و خاطرات دانشجویی را برگ برگ ورق خواهد زد و شما در اوج لبخندها به گذشته حسادت میکنید ... روزتان مبارک . . .
ادامه مطلب رو تقدیم میکنم به شما خوبان ...به امید گل لبخند ...






/(596).gif)


















نه من ماندني هستم نه تو