تقابل تاريخي شيوه‌هاي فكري سنت‌هاي ديني با اصول علمي (كه بيشتر از كژفهمي‌هاي پيروان است تا از ريشه‌هاي دين) به ناروا ديدگاهي را به‌وجود آورده كه گاه ايمان را مغاير عقل، اعتقاد را ضد تجربه، و علم را در برابر معنويت قرار مي‌دهد.

از سويي ديگر پذيرش معنويت به‌عنوان جرياني در موازات زندگي مادي كه «موجب آرامش و تلطيف است»، كاركرد آن را به كمترين حد خود پس رانده است.

گويا ماده و معنا، همچون آب و روغن هميشه محكوم به اين‌اند كه مخلوط اما جدا از هم باشند.

هر فكر، هر سخن و هر كاري كه انجام مي‌دهيم- هر چه مي‌خواهد باشد- هميشه دو روي «ماده و معنا» دارد كه البته روي مادي‌اش را هميشه حل و درك مي‌كنيم اما روي معنوي‌اش، بدون توجه‌ ما ناپيداست و فقط اثرش را بر روح و روان‌مان ثبت و ضبط مي‌كند.

رويكرد دكتر الهي به علم معنا، پس از زدودن زنگارهاي كهن، پرداختي نوين و ارايه‌ي يك كالبدشناسي دقيق از «جسم معنوي» انسان است.

راهكارهايي كه هم مبتني بر واقعيت‌هاي موجود زندگي امروزي است و هم قابليت اجرا دارد.

دكتر الهي در كتاب «طب روح» ابتدا به تشريح كالبد انسان از اين ديدگاه مي‌پردازد.

انسان به منزله‌ي يك واحد طبيعي از دو جزء مادي و مجرد ساخته شده است:

الف) جزء مادي يا همان «جسم» يا ارگانيزم فيزيكي

ب) جزء مجرد يا همان «خود» يا ارگانيزم معنوي يا روحي- رواني.

همان‌طور كه كوچك‌ترين واحد حياتي جسم «سلول» است، كوچك‌ترين واحد ارگانيزم معنوي نيز «واحد صفاتي» يا «سلول معنوي» است.

اما برخلاف جسم كه دستگاه تنظيم‌كننده‌ي خودكار دارد، «روح- روان» به‌دليل اين‌كه انسان داراي «عقل اعلي» است، بايد با اراده و تلاش فردي فعال شود.

ارگانيزم معنوي از دو منشاء (روح ملكوتي + روح بشري) تشكيل شده است كه با ورود به جسم دچار «عدم تعادل صفاتي» مي‌شود. اين امر علت كشمكش دايمي بين «خير و شر» در انسان است.

حال هر گاه موفق شديم تعادلي در كاركرد «روح- روان» در مورد صفتي خاص برقرار كنيم، اين صفت يا همان سلول معنوي به فضيلت الهي تبديل مي‌شود.

در اين‌صورت متناسب با اهميت آن صفت، «شناخت و آرامش دروني» در فرد برقرار مي‌شود كه در تمامي وجودش اثري مثبت دارد.

ارگانيزم معنوي از طريق «فكر» در آگاهي ما بروز مي‌كند و برخلاف ارگانيزم فيزيكي، ما بايد خودمان «سيستم ايمني» ارگانيزم معنوي را فعال و راه‌اندازي ‌كنيم، وگرنه چون نوزادي كه بدون مراقبت‌هاي بهداشتي به حال خود رها شده است يا فردي كه بيماري «ايدز» دارد، در برابر حملات بيرون و درون بيماري‌هاي روح و روان بي‌دفاع خواهيم ماند.

آن‌گاه آلودگي با حرص و طمع، حيله و دروغ، جهالت و ساده‌لوحي، حسادت و در وجودمان ريشه مي‌دواند و به بيماري تبديل مي‌شود.   

به عبارت ديگر: اگر ما به‌طور دايم به سازوكار روح- روان‌مان رسيدگي نكنيم، البته زندگي‌مان از بعد «جسماني» دچار مخاطره‌ي حياتي نمي‌شود و اما اين عدم تعادل تكاملي مي‌تواند در گذر سال‌ها از ما شخصيتي بسازد كه ممكن است يك زندگي شخصي يا حتي اجتماعي موفق و معتبر داشته باشيم، اما روز به‌روز آن جنبه‌هاي اصيل دروني- كه باعث مي‌شود لذت ناب «انسان بودن» را براي‌مان ايجاد كند- آن‌چنان بي‌رمق مي‌شود كه سرانجام به جايي مي‌رسيم كه مي‌بينيم همچون مهمانان يك مجلس بالماسكه خودمان را پشت نقاب‌ها و لباس‌هاي رنگ و وارنگ و عجيب و غريب پنهان كرده‌ايم و تمامي هم و غم‌مان شده است رسيدگي به اموري كه حواس پنج‌گانه‌مان را از لذت سرشار كند.

اما هرگاه خواه‌ناخواه با خودمان تنها مي‌شويم، سرشار مي‌گرديم از حس حسرت، بي‌پناهي و درد، بابت كارهايي كه هنوز نكرده‌ايم يا نيمه‌كاره رها كرده‌ايم؛ چيزهايي كه هنوز نداريم و خاطراتي كه نمي‌توانيم از زير بارشان خلاص شويم.

و چاره چيست؟ تلاش بيشتر براي رفاه بيشتر؟ دوز بالاتر براي تخدير بهتر؟ اما مگر مي‌شود گيرنده‌هاي حريص لذت را اشباع كرد؟

دكتر الهي «اخلاق اصيل» را اساس طب روح مي‌داند:

                                     

طب روح همانند طب جسم داراي دو جنبه‌ي «پيشگيري و درمان» است.

پيشگيري ناظر بر «بهداشت» و «تغذيه»ي ارگانيزم معنوي و درمان شامل «معالجه»ي اختلالات كاركردي يا بيماري‌هاي آن است.

«اخلاق اصيل» همانند يك غذاي سالم براي روح و روان است و باز همانند مراحل خوردن، هضم، جذب و تحليل يك لقمه غذا، عمل به هر اصل اخلاقي چهار مرحله دارد:

1-                  مرحله‌ي توجه (Ingestion = Attention phase): توجه خاص انسان به عمل، سخن يا فكر و ايده‌اي كه در طي روز با آن‌ها سروكار داريم. اگر فكرمان را درست تربيت كرده باشيم، انتخاب و گزينشِ به‌جايي از خوراك‌هاي ذهني مفيد خواهيم داشت.

2-         مرحله‌ي تفكر (Digestion = Reflection phase): بررسي و ارزيابي روي آن موضوع خاص و تجزيه و تحليل آن در ذهن، همچون عمل آنزيم‌هاي گوارشي، آن را آماده‌ي پذيرش و به‌كارگيري مي‌كند.

3-         مرحله‌ي به‌خاطر سپردن (Absorption = Memorization phase): ايده‌اي كه پس از توجه و تفكر، قبول كرده‌ايم، به حافظه مي‌سپاريم و سعي مي‌كنيم در فرصت‌هاي ممكن به آن عمل كنيم.

4-         مرحله‌ي تحليل (Assimilation phase): عمل به آن ايده يا اصل اخلاقي را اگر به‌دفعات «تكرار» كنيم، عصاره‌ي آن به‌صورت يك «فضيلت الهي» در وجودمان حل مي‌شود.

 

خاستگاه : http://www.human-puzzles.ir/showNews.aspx?id=51